زندگی واسه ما آدما مثل دفتر 100برگه.اولش خوش خط می نویسی و دوست داری به آخرش برسی.وسطش خسته می شی و بدخط می نویسی و هی برگه حروم می کنی.اما آخرش که رسید جا کم می یاری.حسرت می خوری که چرا برگه هاشو حروم کردی؟!
زندگی همینه.گاهی وقتا باید به خاطر بعضی چیزا از عشقت بگذری و گاهی وقتا به خاطر عشقت از بعضی چیزا بگذری.مهم نیس چون در هر صورت می گذره و فقط خاطراتشه که چه خوب و چه بد می مونه.گاهی وقتا پر از اشتباه بوده و گاهی وقتا یه چیزای خوب توشه که آدمو راضی نگه می داره.نمی دونم چی دارم می گم یا چی می خوام بگم؟اما اینو می دونم که هر روز زندگی یه قصه جدیده.هر روز حکایتی از گفته ها و ناگفته هاست.روزای خوبش می مونه تو ذهن و خاطرات بدش می ره تو دل که هیچکس چیزی ازش نفهمه.مهم آخر قصه اس که تموم می شه و ما باور نمی کنیم که تموم شده.این دفتر 100برگ یه روز تموم می شه.اولش 4تا آدم جمع می شن و واست گریه می کنن اما 1سال بعد هیچکس یادش نمی یاد که تو کی بودی و چی کشیدی؟امیدوارم هیچکس برگه های این دفتر 100برگو حروم نکنه که بعد بخواد غصه بخوره...
این آخرین نوشته من بود.امیدوارم همه مردم دنیا خوبی رو احساس کنن.غصه ای تو دلاشون نباشه که اشکاشونو دربیاره.خدا کنه یه روز همه آدما به هرچی که می خوان رسیده باشن.
مرسی از همه اونایی که تو این مدت به من سر زدن و کامنت گذاشتن.همتون گل و باحال و خوبید.موفق باشید.
یادم می یاد که اون روز وقتی می خواستی بری
می گفتی تا همیشه فقط به یاد منی
دست که تکون می دادی اشکاتو پاک می کردی
بازم تو آرزوها ما رو با هم می دیدی
وقتی می خواستی بگی اون آخرین جمله رو
خندیدی با نگاهت تنها گذاشتی منو
وقتی می خواستی بگی پا می ذاری رو قلبت
یه حلقه بستن اشکا تو چشمای قشنگت
فکر کردی با رفتنت یادم می ره قشنگی؟
تو آسمون دلم پر می کشه دورنگی؟
باز اشتباه می کنی عشق که دروغ نمی شه
اما برای رفتن وقت داری تا همیشه
روزای با تو بودن چقد قشنگ و نازه
روزای بی تو بودن پر از صدای سازه
وقتی نفس می کشم تو رو که حس می کنم
یادم می یاد که زنده ام هنوز که من نمرده ام
برای با تو بودن دنیا رو می گذرم من
می دونم این گناهه از تو نمی گذرم من
بگو دوای دردم بیا تو باز کنارم
یه آسمون ستاره برات هدیه می یارم
ای یار نازنینم برو خدا نگهدار
اما واسه جدایی یه کمی دست نگه دار
برای دل کندن از یه عاشق دیوونه
یه کم خدا رو بشناس که چاره مون همینه
حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت...
مادر نگاه خسته و تاریکت با من هزار گونه سخن دارد
با صد زبان به گوش دلم گوید رنجی که خاطر تو ز من دارد
دردا که از غبار کدورت ها ابری به روی ماه تو می بینم
سوزد چو برق خرمن جانم را سوزی که در نگاه تو می بینم
چشمی که پر ز خنده شادی بود تاریک و دردناک و غم آلودست
جز سایه ملال به چشمت نیست آن شعله نگاه پر از دود است
آرام خنده می زنی و دانم در سینه ات کشاکش طوفان است
لبخند دردناک تو ای مادر سوزنده تر ز اشک یتیمان است
تلخ است این سخن که به لب دارم مادر بلای جان تو من بودم
اما تو ای دریغ گمان می بردی فرزند مهربان تو من بودم
چون شعله ای که شمع به سر دارد دائم ز جسم و جان تو کاهیدم
چون بت تو را شکستم و شرمم باد با آنکه چون خدات پرستیدم
شرمنده من به پای تو می افتم چون بر دلم ز ریشه گنه باری است
مادر بلای جان تو من بودم این اعتراف تلخ گنه کاری است
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است؟
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم
که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!
چه تنگنای سختی است!
یک انسان یا باید بماند یا برود
و این هر دو
اکنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ که راه سومی هم نیست!
شب از نیمه گذشت و من در التهاب یک صدا هنوز شبگرد کوچه های شعرم
و در توهم یک صدا که روزی از ته دل مرا فریاد زند کوچه های عشق را
می سرایم.طنین صدای آهنگینش هر لحظه با تمام وجود مرا مجبور به ترک
گناهم می کند.شاید این بار افسون آوایش مرا با خود به شهر آرزوهایم برد.
![]()
به انتظار بیندیش که چه صبورانه در تمامی لحظات ما را همراهی می کند.
و اما ما...چه عجولانه و با شتاب منتظر پایان انتظار هستیم غافل از اینکه
انتظار هیچ گاه ما را تنها رها نخواهد کرد زیرا پایان هر انتظاری شروع
هر انتظار دیگر است...

آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد.
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت.صدای
خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید:
دوستت دارم...

امیدوارم سال 87 سال خوبی باشه و به همتون خوش بگذره.منم
دارم می رم مسافرت.تا آخر عید دیگه نمی آپم.خوش باشید.
گنه کردم گناهی پر ز لذت کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید ز خواهش های چشم پر نیازش
در ان خلوتگه تاریک و خاموش پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت ز اندوه دل دیوانه رستم
فرو خواندم به گوشش قصه عشق تورا می خواهم ای جانانه من
تو را می خواهم ای آغوش جان بخش تو را ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم به روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر زلذت در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود

تو امتداد سرنوشت کی بود که از تو می نوشت؟
زندگی من و تو رو با غم وغصه می سرشت
با این همه گناه و درد کی می ره آخرش بهشت؟
ببین ببین که دست من هر جا رسید از تو نوشت
میون جاده ها هنوز گرد مسافرا به جاست
تو شهر تو غریبه ام غریبه ای که بی صداست
نفس می خوام نفس می خوام تو رو یه هم نفس می خوام
تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام

توی رگبار سیاهی حسم انگار تازه مونده
اون نگاه گرمت اما دست سردمو سوزونده
من نگام ساده بود اما قلبتو ساده ندیدم
جز فریب و حس غربت من از عشق اون نچیدم
تو نخواستی تا همیشه قدر موندنو بدونی
سرنوشت ما همین بود من وتو تنها بمونیم
حالا جز چیک چیک بارون کسی اینجا آشنا نیست
وقت تلخ رفتنه باز دیگه اینجا جای ما نیست
من و بارون تو خیابون داریم از فردا می خونیم
که دوباره نکنه تنها بمونیم
اشک چشمامو می ریزم پشت پای تو عزیزم
تا شاید یه روز دوباره عشقو تو نگات بریزم
وقتی که تو پیچ جاده آخرین نگاتو کردی
دل من یه لحظه لرزید فکر می کردم برمی گردی
من و بارون تو خیابون داریم از فردا می خونیم
که دوباره نکنه تنها بمونیم
ای کسی که مامور دفن من هستی به حرف من گوش کن...
دستم را از تابوت بیرون کن تا همه بفهمند که آرزو داشتم و
به آن نرسیدم...
چشمهایم را باز بگذار تا همه بفهمند که چشم به راه بودم و
به آن نرسیدم...
قالب یخی به شکل صلیب بر مزارم بگذار تا با اولین طلوع
آب شود و به جای عزیزی که دوستش دارم بر سر مزارم
گریه کند...
گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم.
گفتم:کجا؟
گفت:رو قلبت!
گفتم:مگه می تونی؟
گفت:آره سخت نیست.آسونه.
گفتم:باشه.بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت.
گفتم :این چیه؟
گفت:هیسسسسسسسس...
ساکت شدم.
گفتم:بنویس دیگه.چرا معطلی؟
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت:
دوست دارم دیوونه...
اون رفته.خیلی وقته.کجا؟نمی دونم.
اما هنوز زخم خنجرش رو قلبم یادگاری مونده...
بیا جانا که مردم از جدایی ز حد بگذشت بی عهدی و بی وفایی
چه بد کردم که مهر از من بریدی؟ نمی دانم بدی از من چه دیدی؟
پشیمان می شوی روزی دوصد بار که درقیامت به دنبال شقایق می دویدی
گذشتی از بر چشمان شقایق چو عمر رفته رفتی برنگشتی
تو با این قامت و حسن خداداد هزار افسوس ای مه بی وفایی...

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
چنین است طبیعت زن:دوستت ندارد تا زمانی که دوستش داری و چو دوستش
نداری دوستت می دارد!!!
نامه تو چقدر زیبا بود هر خطش را سه مرتبه خواندم
بعد آن را به روی یک دفتر تانخورده قشنگ چسباندم
نامه تو چقدر خوشبو بود بوی گلهای رازقی می داد
حرفهایت هنوز هم طعم عطر پاییز عاشقی می داد
گفته بودی عجیب دلتنگی دل من هم برای تو تنگ است
پیش من هم غروب غمگین است پیش من هم طلوع کمرنگ است
خوشم آمد چقدر دانایی حالی از حال من نپرسیدی
ولی از پشت قاب دلتنگی زردیم را چه زود فهمیدی
یاس زرد دو خانه آنورتر داشت دیشب تو را دعا می کرد
تشنه بود و نبودی و او داشت التماس پرنده ها می کرد
گفته بودی ز غیبت باران باز هم درد مشترک داریم
تا بخواهی شقایق تشنه گل سرخ پر از ترک داریم
دوریت کار دست من داده فاصله که میان ما کم نیست
هیچکس روزگار و اقبالش مثل ما بی نشان و مبهم نیست
فکرت اینجا میان گلدان است جلوی چشم آرزوهایم
تو خودت را به جای من بگذار تو دلت سوخت من چه تنهایم؟
سالها می شود که با عکست توی این شهر زندگی کردم
با یکی دو تماس کوتاهت ماهها رفع تشنگی کردم
ولی آخر چقدر بنشینم نامه ای حرف روشنی چیزی
گل خشکی میان این کاغذ که به آن وعده ای بیاویزی
بنویس از خودت از این نامه دو سه خط مختصر فقط فهرست
فقط این بار خواهشی دارم عکس تازه برای من بفرست

چرا دیگر نمی آیی به خواب این دل خسته؟
مگربس نیست تا این حد عذاب این دل خسته؟
دلم می پرسد از من:او چرا دیگر نمی آید؟
چه باید گفت آخر در جواب این دل خسته؟
دلم دنبال تو آمد تعجب می کنم آخر
چگونه زنده ماندم در غیاب این دل خسته؟
تمام هفت شهر سرزمین خواب و رویا را
به دنبال تو گشتم در رکاب این دل خسته
خودت یک شب از این شبها بیا بنشین تماشا کن
چگونه بسته خواهد شد کتاب این دل خسته...
تو رفتی آن شب غمگین که اشک نم نم بود
و پشت عقربه از بغض ها خم بود
زمان بدون تو دیگر سکوت کرد و سکوت
که بی تو عاقبت عشق نیز مبهم بود
نگاه خسته شقایقی غمگین به جاده ای خشکید
شکست شیشه عمر دلش همان دم بود
به دار می رود امشب تمام هستی من
که بی تو من هم از این عمر خسته خواهم بود
اگرچه بی تو چند ماهیست بی تابم
شروع عشق من از ابتدای عالم بود
ببخش!بی تو نشستم غزل نوشتم باز
اگرچه چشم جادویت تمام شعرم بود
نگاه لاجرم از دیده تو برچیدم
که سرنوشت من از اشتباه آدم بود...
دوباره داغ نخستین که او نمی ماند
عذاب روز جدایی کسی چه می داند
خدا کند بمیرم بدون چشمانت
و پشت پنجره غربت مرا بمیراند
الهی آتش عشقت دوباره شعله کشد
تمام دفتر عمر مرا بسوزاند
همیشه اول رفتن نگاه غمگینی است
اگر چه چشم تو را هم کمی نگریاند
چقدر قصه ما ساده است باور کن
اگر که حرف دلم را غزل نپیچاند:
"همان گناه همیشه" دلیل ماندن بود
همیشه آخر قصه کسی نمی ماند
اگر چه قصه ما هم تمام شد دیروز
هنوز قصه ما را پرنده می خواند
هنوز اول راهیم و حرف هم باقی است
دوباره داغ نخستین.....و او نمی ماند
![]()
بیا با هم بنالیم ای دل مست که بخت هر دوی ما را فلک بست
اگر چه گریه ام توفان به پا کرد ولی حتی طلسم بغض نشکست
دو دست شوم سرنوشت آمد گره بر کار نافرجام من بست
و ما را ناگهان از هم جدا کرد الهی می شکست آن روز آن دست...
فرق من و تو دیده پر آب من است
در عاشقی و سوز و تب و تاب من است
یعنی که میان ما شباهت هم نیست
تنها غزل تو قصه ناب من است
در خواب خود از ستاره ها پرسیدم:
با کیست ستاره ای که مهتاب من است؟
گفتند که او هم از خودش می پرسد:
آیا دل او هنوز بی تاب من است؟
گفتند به من دوباره برمی گردی
تعبیر همین سخن همان خواب من است...
![]()
بگو نهایت خوبی چگونه بنشینم
منی که چشم سیاه تو را نمی بینم
تو را قسم به خدایت نمی دهم اما
بگو چگونه ز چشمت نگاه برچینم؟
اگرچه رفتی و دیگر مرا نخواهی دید
ولی همیشه تو را من به خواب می بینم
عذاب بی تو نشستن کویر مرگم کرد
ببار ابر مصیبت ببار غمگینم
اگرچه بی تو از این شوره زار بیزارم
اگر تو سیب بخواهی دوباره می چینم...








